قهرمان ميرزا عين السلطنه

1540

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

نزديك به همدان شده‌اند . اول خواستم مفصل بروم حضرت و الا مانع شدند به دو جهت : يكى آن‌كه خودشان خيال بلوك گردشى دارند و شايد من دير مراجعت كنم . ديگر تا تدارك و تهيه ديده مىشد وقت مىگذشت . ده روزه ملتزم شده‌ام كه مراجعت كنم و حضرت و الا به سلامتى بروند . سيد حمزه سيد حمزه دم در باغ رسيد . گفتم مىآئى برويم ، گفت اطاعت دارم . فورا سوار اسب شده همراه شد . اين سيد خلخالى است . خيلى بامزه است . تفصيلات دارد . در خمسه اسباب سرگرمى و مشغوليات همه مىباشد . خيلى هم صاحب نفس و پاك‌طينت است . اسباب سرگرمى ما خواهد بود و الا تنهائى و خيالات بسيار صدمه مىزد . از نوكرها كسانى كه همراه هستند از اين قرارند : حسن خان - رضا بيك - چنگيز خان كه چهار روز بود حبس بود ازبس پدرسگ عرق مىخورد . آخر امام جمعه توسط كرد مرخص شد و حالا لاعلاج از ترس « قرقر » و « لندلند » تازه گل همراه مىبرم - تقى - ميرزا يحيى آبدار و يك نفر شاگرد آبدار - قاسم بيك ميرآخور و يك نفر جلودار - تفنگدار خمسه‌اى پنج نفر . رامين دو ساعت از شب رفته به رامين رسيديم . غلام كه جلو آمده بود گفته بود حاكم مىآيد . بيچاره‌ها گمان كرده بودند با صد نفر سوار است . دو ساعت هم از شب رفته . چه چاره كنند ؟ پس بهتر فرار [ كردن ] و مخفى شدن است . احدى نبود . سيد حمزه و قاسم رفته توپچيها را كه چند شعيرى مالك هستند پيدا كرده و مطلب را حالى كردند تحميلى نيست . حاكم متنكرا مىآيد . كنار رودخانه پياده شده راحت كرديم . هوا خوش بود . صحبت سيد حمزه و سربه‌سر گذاشتن نوكرها از خيالات مانع بود . لله الحمد خوش گذشت . اسب چهارشنبه 18 - صبح دو ساعت به دسته مانده سوار شدم . اسبها را اين مدت علف بسته بودم . هشت روز هم به موعد چهل روز علف مانده است . پريروز گفتم تريد « 1 »

--> ( 1 ) - تريت يا تريد - نان ريزه شده در ميان آبگوشت و شير و مانند آن . مجازا به يونجه خرد كرده كه به اسب